رویش.. تقدیم به......(خودش می دونه )

من  از محیا  گریزانم ، ببین  نالان و  بیمارم

من از فریاد  بیزارم ،پریشان  حال و بی یارم

تن  رنجورم از زخم زمستان آه  برداشت

دلم  در این  بیابان ، بی نفس همراهی داشت

به  دستش دل  سپردم ، ناله  کردم ، گریه  کردم

به  او  گفتم :  عزیزم ! مهربانم ، پرنیانم !

به  مرگم  راضیم ، آوا  ندارم

ز اصل افتاده ام سودا ندارم

ز ره  برگشته ام ، حقا مدد کن

به سویت پر زنم ،عبدت بمانم

ز اهریمن امانی من  ندارم

شدم ابلیس و ماوایی ندارم

نگین اشک در چشمش محک خورد

به خنده هاله ای از ماه بشکفت

به گنبد بازوانم را گره زد

به سوی کهکشان  دوست پر زد

نگاهش انجمادم را فرو  ریخت

ترنم شد حجاب یاس ها ریخت

به تیمار گلستان گام برداشت

خدنگ خار را  سوز برداشت

به اشک یاس و عطر اطلسی ها

به  آه دل چکان رازقی ها

به  آن هستی که  رقصان کرد هما را

به آن شوری که لرزان کرد سما را

به یاد خالق آن  پاک  رویان !

به حسن  سیرت آن  رستگاران !

جهان را خواب آرامش نوازم

میان بازوانت باغ سازم

پریچهری ، هم  آوایی ، ثنایی

بمان با من تو  آغاز نمازی

......

به سجده چون روم ، از خالق خویش

به ضرع و ناله و  خواهش بخواهم

چنین عشقی ز بیگانه  نخواهم

بمانی تا ابد زنجیر قلبم

چنان  مُهری شوم  شوکت نخواهم

............





نويسنده : a.m


تلاطم
شقایق  به  خنده  نشست  و  عشق را  معنی کرد

زمین خندید ، باد  رقصید ، یاس چرخید
عشق  پرسید :

من آن  شعرم  که  دریا  را  کام تلخی کرد ؟ 

من  آن  حسم که  بلبل بی رمق از آشیان  پر بست؟

من  آن  گیسو پریشان در میان  بازوانی مهربانم؟

منم  احساس ؟  منم  جاری ؟

چرا  با من  چنین نامهربانی ...!

پشیمانی ؟

دلم  خسته ،  دل  نازک  جبینم پر شکسته

اگر بغضم  زند  فریاد، دگر چتری نمی ماند

برای بوسه های نرم بارانی که می شوید غم از مژگان  دلداری!

اگر بغضم  زند  فریاد، طوفان  احساسم بپا  خیزد

شقایق ها  و  پیچک ها به هم  پیچند و  سخت  آغوش هم  گیرند

دلت  وسعت گرفته تا بمانی در کنارم؟!

از احساسام  نمی ترسی ؟ نمی رنجی ؟

مرا  یارای عشق ورزیدن  نیست

..........................



نويسنده : a.m



بعضی وقتها ابرهای خاکستری میون غوغای این روزگار مهمون

سفره دلم می شه

بازهم سعی می کنم  جز قشنگی نبینم.

 یه روزهایی٬که سایه کدورت آسمون خونه مارو تیره میکرد وقطره ی

اشکی  صورتم رو می بوسیدو کمی بعد.........آه سردی کامم رو تلخ میکرد.

لب حوض خونه مینشستم و چهره آروم تورو نقش می زدم روی ماه .

اونوقت بود که طراوت مهربونیت٬ حریر لبخند رو می کشید رو لبهام

انگار هفت آسمون مهمون خونه ی ماشده بود

 ........... صورت سرد ماه گرمای حضور تورو طلب می کرد........

..................همنفس لحظه های بودنم .............

..........رایحه ی خوش باغ امیدم ................

.......با تو می مانم.........

تا همیشه


نويسنده : a.m


محبوبم

همسرم....................

قفل نا گشوده ای که برلبانم زده بودم شکست ودر اعماق

تاریکترین خاطراتم پنهان شد

افسوسی تلخ از بیان آنچه نباید می شد روحم را  می آزارد

اما.............................

عهد می بندم با تمام توانی که این  کهکشان لایتنهاهی برای

من به ودیعه نهاده........

با مخملی از جنس ایمان آنچنان تلخی هارا بپوشانم ...........

گویی که حیات را جز به شادی نسرشتند

 محبوبم:کمکم  کن





نويسنده : a.m


اهای عشق






  تاریکی شب به  صبح نمیرسه  اگه از این حباب بیرون نیام

سر انگشتان احساسم میسوزه

به آتشی چنگ  زدم تا گرمی اون خون رو به رگهام برگردونه

اما منجمد شدم

لحظه هام تباهه  بی تو

شنیدی؟

آهای عشق با توام ؟

تو که بی رحمانه بر ساقه رنجورم وزیدی

ایست..........

دیگه پرنیان  احساسی نیست

به پرواز نمیرسی...........

از این خانه گذر کن

به تنهایی رسیدم

هم اغوشی مهربان که

 خیسی چشمانم را  به تازیانه بی مهری نمی بیند


آهای عشق؟

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نويسنده : a.m


تو همیشه با منی



تو همیشه با منی .. دلم برات تنگ شده….. اما من…
 من میتونم این دوری رو تحمل کنم… به فاصله ها فکر نمیکنم …… میدونی چرا؟؟
آخه … جای نگاهت رو نگاهم مونده ….
 هنوز عطر دستات رو از دستام میتونم استشمام کنم….
رد احساست روی دلم جا مونده …
میتونم تپشهای قلبت رو بشمارم …..
 چشمای بیقرارت هنوزم دارن باهام حرف میزنن….
حالا چطور بگم تنهام؟؟
 چطور بگم تو نیستی؟؟ چطور بگم با من نیستی؟؟
 آره! خودت میدونی…. میدونی که همیشه با منی …
. میدونی که تو ، توی لحظه لحظه های من جاری هستی…. آخه تو ، توی قلب منی…

 آره ! تو قلب منی…. برای همینه که همیشه با منی… برای همینه که حتی یه لحظه هم ازم دور نیستی… برای همینه که میتونم دوریت رو تحمل کنم…
 آخه هر وقت دلم برات تنگ میشه…
 هر وقت حس میکنم دیگه طاقت ندارم….
دیگه نمیتونم تحمل کنم… دستامو میذارم رو صورتم و یه نفس عمیق میکشم….
 دستامو که بو میکنم مست میشم… مست از عطرت !!
 صدای مهربونت رو میشنوم … و آخر همه ی اینها به یه چیز میرسم…..!
 به عشق و به تو….. آره… به تو !!
 اونوقت دلتنگیم بر طرف میشه… اونوقت تو رو نزدیکتر از همیشه حس میکنم….
اونوقت دیگه تنها نیستم حالا من این تنهایی رو خیلی خیلی دوسش دارم..
به این تنهایی دل بستم… حالا میدونم که این تنهایی خالی نیست…

پر از یاد عشقه.. پر از اشکهای گرم عاشقونه !!

نويسنده : a.m


روزهای زندگی ام

روزهای زندگی ام گرم میگذرد با تو ،

به گرمای لحظه هایی که تو در آغوشمی با تو گرم هستم و نمیسوزد عشقمان،

ای خورشید خاموش نشدنی همچو یک رود که آرام میگذرد،

عشق ما نیز آرام میگذرد و تویی سرچشمه زلال این دل

 ساعت عشق مان تمام لحظه های زندگیست ،

ثانیه هایی که پر از عطر و بوی عاشقیست ای جان من ،

مهربانی و محبتهایت،وفاداری و عشق این روزهایت،امیدی است برای خوشبختی فردایت میدانم 

همیشه همینگونه که هستی خواهی ماند،

مثل یک گل به پاکی چشمهایت،به وسعت دنیای بی همتایت هوای تو را میخواهم

 در این حال دلتنگی،امواجی از یاد تو را میخواهم در دریای خاطره های به یادماندنی

 همنفسمی،ای که با تو یک نفس عاشقم همزبانمی، 

ای که با تو یک صدا برایت احساسات عاشقانه ام 

را میگویم حرفی نمانده جز سکوت بین من و چشمانت،

که در این سکوت میتوان یک دنیا عشق را خواند چه با شوق میخوانم چشمانت را 

و چه عاشقانه گرفته ایمدستهای هم را گفتی دستهایم گرم است،

گفتم عزیزم این چشمهای تو است که مرا به آتش کشیده است همه ی دنیا

 فریاد عشق ما را شنیدهاست،هنوز هم نگاهم به نگاهت دوخته است، 

چقدر قلبت زیباست... چه بی انتهاست قصر عشق تو و من چه

خوشبختم از اینکه اینجا هستم ، در کنار تو تویی که برایم از همه چیز بالاتری 

و از همه کس عزیزتر ....

میخوانمت تا دلم آرام بماند



نويسنده : a.m


به عشق تو مینویسم...



به عشق تو می نویسم تا بخوانی و این قلب عاشق مرا باور کنی... 

با چشمهای خیس می نویسم که دوستت دارم تا تو نیز با چشمهای خیس بخوانی

و احساس مرا از ته قلبت درک کنی... 

با دلی عاشق می نویسم که عاشقانه با تو می مانم ، و می نویسم که اینها تنها یک نوشته نیست

 بلکه احساس قلبی من است عزیزم... می نویسم تا بخوانی و به عشق من افتخار کنی … 

با دلی پاک ، صادقانه و یکرنگ می نویسم که خیلی دوستت دارم. .. 

می نویسم تا شبها با خواندن درد دلهای عاشقانه ام به خواب روی و خواب فرداهای درخشانت را ببینی... 

 به عشق تو می نویسم و با یاد و خاطرات تو زندگی می کنم 

عزیزم... از تو می نویسم ، چون که تو لایق احساسات عاشقانه منی بهترینم... 

به تو ، قلب پاک تو و عشق مقدست افتخار می کنم و تا ابد تو را در قلب خویش اسیر نگه می دارم...

 راضی باش به این اسارت ، با خون عاشقی و عطر نفسهایم تو را در زندان قلبم زنده نگه می دارم...

 با دلی عاشقتر ، می نویسم که عشق تو پاکترین عشق دنیاست و با قلمی به رنگ آبی،به رنگ دل مهربانت 

در دفتر عشقم می نویسم که خیلی دوستت دارم ای هم نفس من... 

این دفتر عشقم با تمام احساسات عاشقانه اش تقدیم به تو. تو لایق این دفتر عشقی... ، 

صادقانه آن را به تو هدیه می دهم.

هر شب صفحه ای از دفتر عشق را باز کن ، بخوان هر آنچه که از تو گفته ام

 و با احساس آرامش عشق بخواب... تمام صفحات این دفتر عشق را ورق بزن ،

 جای قطره های اشکم را در هر صفحه از آن ببین... حالا تو نیز با چشمان خیس این دفتر عاشقانه را بخوان

 و مرا باور کن....

 مهربانم:به عشق تو می نویسم ، می نویسم در این دفتر عشق از تو و آن قلب مهربانت عزیزترینم...


نويسنده : a.m


در امتداد این روزها...

این  مطلب  و  از اینجا  برداشتم http://jade-ehsas.mihanblog.com/



در امتــدادِ ایـن روزهـــای یکنواخــــت

حســی از جنــس دلتنگــ ـــ ــــی

                                     در قلبــــــم نجــوا می کنــــد

در امتـــداد ایـن روزهـــای تنهـــایـی

               و در امتـــداد ایـن شــب هـای خــــدایـی

                        حســی از جنــس دُعـــا مـرا فــرا می خوانـــــد

دِلــــم بــاران می خواهــــد

بــارانی آرام.... امــــا طـولانــــــــــــی

تا دسـت در دسـتِ قطــــره هـایش

                                      و پـا به پـایِ نمنــــــاکـی اش

                                                   تمــــام کـوچــه بــاغ ها را

                  با پـــاهایی بِرَهنــــــــــه قــدم زنــــم

و زیــر لـب با لحــن سبــــــز بــاران

زمزمــــــــــــــــــــه کنـم دُعـــاهـای بـــــارانی ام را

مــن بُغـــــــ ــــض کنــم آسمــــــان ببـــارد

آسمـــــــان بُغـــــــ ـــــــض کنــد

                                    مـــن اشکــــــــ ریــزم

                                                    آنگـاه هـــــــر دو آرام شَویــــــــــــــــم

چه زیبــــاست ایـن آرامــ ــشِ بعـد از بـاران

حـال دِلــــ ـــم می خواهــد

خیـــــالت جــای بـــــاران را بگیـــــــرد

                                      و بر تمــام لحظــــه هـایم ببــــارد

و مــــن پـُر شَــوَم از تــــ ــو

پُـر شَـــوَم از ایـن عشــــــــــ ــــــــــــــق

......

 رویـــــای سبــــز تـــ ـــو نِـی زاری می شـَـود از عشـــــــــــــق

و تـــ ــو...در امتـــداد ایـن نـِی زار هـــای بــارانی

مــــوسیقی بوســـ ـــه بــ ــاران را

  بر کویـــر تشنــــــه ی لـب هــایم می نـــــــــــ ــــوازی

مـــــوسیقی بوســـ ـــه های تــ ــو

 می رویـــــانَد گـل های سُـــــــرخ رابر کویـــ ـــر تشنـــــه ی لـب هــایم

آغـــــــوشت دشـــــت ی می شــود بـرای بـــی آغـــ ــوشی هـایم

و مــ ــن...گُلبــــرگ گُلبــــرگ احســـ ـــاس

                 بـر دشـــت سبـــــز آغــ ـــوش ت می کــارم

آنگـاه در انتهـــــای کوچــه بـاغ عشـــــ ـــق

                                            زیـر بــ ــاران عشــ ــــق بــ ــازی هایمـان

چَشمهــــایِمان را می بندیـــــم

و به قِــــداست تَـک تَـک قطـــــره هـای بــ ــاران

 در امنــــدادِ ایـن روزهــا و شـب هــای الهـــــ ـــی دُعــا می کنیـــم

دُعـــایی از جنــس گـلِ یــ ــاس

                      بـرای جـــــاودانگـی ایـن احســـ ــــاس

 



نويسنده : a.m


سجده بر آب

ای قاصدک تنها  دریاب گل دریا

شاید  نفسی آید     از همسفر محیا

ای شاپرک قصه

ای یاسمن بسته

نیلوفر رویایی.....

هر دم  که شوی فریاد ،

هم ناله  و هم  سودا .....

بسپار نگارم را بر قاب دل دریا

اشکم همه شوق آمد

این دل به حضور آمد

بنگر رخ یارم را

چون سجده زدی بر آب


نويسنده : a.m


همسرم

هم نفس ناله های سردم .

همسرم.......دوستت دارم

آیا مرا شنیدی؟

سکوتی هستم در پس دلواپسی هایت

دوست دارم به یادروزهایی که بی اعتنا از کنار من و تو عبور کردند

عاشقانه نگاهت کنم

چشم هایم در راهند

به مژگانت بگو آغوش دل باز کنند

ببارند بر من

بگذار سیرابت شوم

مرا مهر تو کافیست

.................................

دوستت دارم


نويسنده : a.m


بیتابی !

چرا امشب  شبم  دور و دراز است

چرا  این یاسمن بیتاب راز است

چرا مهتاب من ماتم گرفته

مگرتنها شده یا غم گرفته

چرا دل بسته بر داغ شقایق

چرا  نامش شده سکان قایق


نويسنده : a.m